|
جاده ی زندگی | ||
|
سلام عزیزانم.. خوبیدمهربونا؟؟ اتاق خودمونو (توی خونه ی مامانم اینا) کردیم اتاق نی نی.. خونمون که هنوز حاضر نیست!.. هنوز کارهای شهرداری طی نشده!! الان چهار ماهه شهرداری در تلاشه تا مراحل قانونی ماده صد تموم بشه (ماده صد:جریمه ای که در قبال اشکالاتی که خود شهرداری از نحوه ی ساخت آپارتمون ازمون میگیره باید بپردازیم مثلا اگر توی ساخت خونه از مساحت کمی از حیاط هم استفاده کنیم وحیاط کوچیک تر از حدقانونیش بشه باید جریمه بدیم انگار همه چی طلسم شده برای حل یک مشکل کوچیک توی ساخت خونمون چهار ماه واندی زمان گذشته اما هنوز اطلاع ندادن که میتونید به ساخت ادامه بدید و ما همچنان در پرس وجو وسرگردانی به سر می بریم بازرسی که قراره روزه شنبه بیاد برای بازدید آپارتمان درست یک هفته با تاخیر میاد!!!!!!!!! هیچ کسی هم هیچی نمیگه بهش! نتیجه ای که اون بازرس باید بلافاصله به بانک اعلام کنه برای گرفتن وام دو هفته طول میکشه! حالا بماند که بررسی نتیجه توسط خود بانک چقدر طول میکشه؟؟!!؟؟ سهل انگاریهاخیلی زیاده وخیلی طولش میدن! الان از واحد من و بابایی اینا فقط چیدن کاشی سرامیکها ورنگاری خونه ونصب در وپنجره مونده اما چون اجازه ی زدن سقف طبقه ی بالایی داده نشده از ترس بارون و...ساخت واحدهای ما هم تموم نمیشه! خب از اتاق نی نی کوچولومون بگم براتون: کلی اتاقوبرای اومدنش تزیین کردیم
شکلکهای کارتونیو چسبوندیم به در ودیوار اتاق ( ازمرد عنکبوتی گرفته تا پیشی کوچولو) وشکل های قلب وتولدت مبارکو به سقف وگوشه کنارهای دیوارمون چسبوندیم.. از همین حالا میشه دیگه کم کم وجود آقای نی نی رو احساس کرد.. بعضی ها خیلی راحت میگن با وجود بچه دیگه نمیشه درس خوند وخیلی بعیده و... امامن برای قبولی از دانشگاه سراسری و از رشتمم خیلی زحمت کشیدم ونمیتونم به همین راحتی بی خیالش بشم دوستای گلم برام دعاکنید این تابستون 6واحد عمومی برمیدارم برای جبران.. این روزا هممون سرشار از شور وشوق وهیجانیم.. وقتی به نی نی فکر میکنم لبخندمیزنم وبرای به آغوش گرفتنش ذوق میکنم و لحظه شماری میکنم! وای خدا یه بچه ی کوچولو وریزه میزه داره میاد به جمعمونون.. باورتون میشه؟؟ فقط 9 روز موند تا من نی نیمو ببینم؟؟ به چند اخبار اخیر توجه فرمایید: این یه مدت که نبودم اعصاب خوردی زیاد داشتم اما خدای مهربون بازم خودش به فریادمون رسید.. مامانم بعد از 5هفته بعد از 5هفته که شدیدا حالش بخاطر قطع هورمون وخیم بود..قرار براین شد که با مصرف ید رادیواکتیو آزمایشاتی روش انجام بشه... بخاطر خطر اشعه ی رادیواکتیوی که توی بدنش بود 2 روز از خونه بیرون رفت و به همراه بابایی رفتن خونه ی مامان بابام من وایمان وداداشی هم کارهای خونه رومیکردیم وتنها بودیم..جاش خیلی خالی دیده میشد! هممون غصه داربودیم مامانم کلی گریه میکرد که اگه حالم خوب نشه ومجبور به ادامه ی مراحل درمانی باشم نمیتونم لحظه ی زایمانت پیشت باشم و از تو واز نوه ام مراقبت کنم چون برای نی نی کوچولو اشعه خیلی خطر داره.. خلاصه کلی غصه خورد نتیجه ی آخر آزمایشات این بود: هیچ سلول سرطانی دیده نشد!! با شنیدن این جمله اشک تو چشم هممون جمع شده بود.. همسری که از خوشحالی فقط گریه میکرد منم از ته دلم خوشحال بودم و باشنیدن این خبر توی دلم غوغایی بود شبش جشن گرفتیم.. یه قوطی شیرینی هم همسری گرفت بعد باهم رفتیم از فضای سبز یه دسته گل سفید وحشی چیدیم و خوشحال وخندون برگشتیم خونه.. جا داره همین جا از عروسک کوکی جونم که نائب الزیاره شده بود برامون و منو خونوادمو دعا کرده بود تشکر کنم. مرسی خانومی گل ومهربون.. امام رضا و امام حسین مهربونم و حضرت ابوالفضل عزیزم قربون شما هم بشم الهههههههی..که این قدر خوب ومهربونید و هوامونو دارید نی نی کوچولوم هم این روزای آخر سرشو پایین گرفته و آماده ی اومدنه. دیگه در حالت بریچ نیست... دیروز رفتم طبقه ی پایین مامی شوشو ویه سر به وسایلم زدم... هوای پایین فوق العاده مرطوب وسرد بود! نی نی که چه عرض کنم یه فرد بالغ هم توی اون هوا مریض میشه.. وای خدایا کمک کن زودتر خونمون حاضربشه..فعلا همین جاهستم و راحتم.. همسری هم راضیه.. داریم به امید روزای خوش در آینده سپری میکنیم.خدایا ناامیدمون نکن....الهی به امید تو حرف من با جناب نی نی: عزیزدلم بی صبرانه منتظر لحظه ی تولدت ودیدن چهره ی ماهت هستم خدا کنه بتونم مادر لایقی برات بشم مادری که بتونه باعث سربلندیت باشه نه سرافکندگیت.. 9 روز به لحظه ی ورودت مونده دیگه طاقتم تموم شده میخوام زودتر بیای توی بغلم.... کی میرسه اون روزی که بدن کوچولوتو توی دستام بگیرمو به صورت معصومت نگاه کنم و با خودم زمزمه کنم که این پسرکوچولوی منه پاره ی تنه منه..همه ی وجود منه حرف آخر من با شما دوستان عزیزم: دوستان گلم منو ببخشید که نتونستم برای تک تکتون کامنت بذارم و برای همین شرمنده ی روی ماهتونم.. نمیدونم وقت بشه که بازم بنویسم یانه اما وبلاگم حذف نخواهد شد.. برام دعا کنید یه نی نی سالم به دنیا بیارم دعا کنید طعم زندگی مستقل با همسری و نی نیم رو بچشم برای سلامتی همه ی پدر ومادرهای مهربون وفداکار هم دعا کنید.. یک روز بعد نوشت: امروز کاغذ بستریمو هم از خانم دکتر گرفتم وقرار شد 8 خرداد عمل بشم.. وزن نی نی یک هفته پیش سه کیلو بود .. احتمالا تا آخر بارداری بالای 3 کیلومیشه کوچولوم..همه چی طبیعیه! زایمانمو سزارین انتخاب کردم دکتر هم راضیه از انتخابم چون میگه بچه ی درشتیه و از اون جایی که آمادگی برای زایمان طبیعی نداری همون سزارین برات خوبه... فشارم هم طبق معمول بین 13..14 بود!! چی کشید این بچه از دست من؟؟؟؟؟ دلم براتون تنننننننننننننننننننننننگ میشه دوستااااااااااااااااااااااااای مهربونم الان نوشت: دلم براتون تنگ شده.. آرمیس جونم ستاره فرشته راهله دلبر پرستو (شیدایی)..غزل افسون نیلی آنا سارای عزیزم (بد وخوب زندگی) وتبسم مارگاریتا وبقیه ی دوستان عزیزم کجایید؟؟؟ خیلی وقته خبر ندارم ازتون... خدای بزرگ یار و یاورتون [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:25 ] [ متولد 70 ]
سلام گل های عزیزم خوبید مهربونا؟؟ رمزمو که دارید دیگه نه؟؟ بریم ادامه ی مطلب.......... پیش نوشت: سایدا جونم چرا نمیشه برات کامنت گذاشت؟؟مطالب وبتوهم نمیشه خوند؟؟؟ ادامه مطلب [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:24 ] [ متولد 70 ]
![]() سلام دوستای مهربونم خوبید عزیزان؟؟ الان نیم ساعته کمردرد گرفتم دارم پست جدید میذارم خیرسرم! اینترنت هنگ کرد کل مطلب پرییییییییییید!! احساس خودکشی بهم دست داده الان!! خب الان یه نفس عمیق میکشم و دوباره شروع میکنم به نوشتن موضوع تکراریم ولی واقعا اعصابم خورد شدهاااااااااااااااااااااااااااااااا دیروز من ومامی شوشو ومامانم به همراه دختر دایی ایمان که شش ماهه بارداره رفتیم پیش دکترمن.. از اونجایی که من تعریف خانم دکترو براشون زیادکرده بودم اوناهم مشتاق شده بودند برای اومدن نی نی دختر دایی دخمل تشریف داره برعکس!! نی نی من اصلا تکون نمیخوره!!!! و باید دقت کنی تا متوجه حرکتهایی آکروباتی ازجانب امیررضا (پسرم) بشی مخصوصا بااین شکمی که من دارم گاهی آدم شک میکنه که واقعا حامله ام یانه؟؟!! البته از زیر لباس کاملا مشخصه که یک عدد نی نی رو قورت داده ام.. اما نه 7ماهه!!! نی نی دختر دایی توی شیکم مامانش به پسمل من چشمک زد ونی نی من هم ذوووووب شد و رفت جزیی از اعضای من شد! آخه بچه آدم اینقدر به ننش میکشههههه؟؟ دنیا ارزش این حرفا رو نداره والاه..چلا خجالت میکشی بی خودی آخه؟؟ خب بریم سراصل مطلب....... اول نوبت ویزیت مابود.. بعد از اجازه گرفتن از دختر دایی و تعارفاتی باهاشون راهی اتاق دکتر شدیم خانم دکتر بااون قد ورزیده ولبخندهمیشگی ومهربونش دکتر وزنم کرد 85 کیلو البته به نسبت قدم که 173 هست وزنم خیلی مناسبه.. چون همون طور که مامانی ها میدونن توی حاملگی افزایش وزن تا 11 کیلو طبیعیه بعد هم فشارمو گرفت:14. دکتر بایه لبخند من بالبخند پرشیطنت:شاید..احتمالا چون همین الان خونواده ی شوهری رو دیدم دکتر درجریان زندگی من هست واز اول تا آخر قصه ی زندگیمو میدونه.. اونم شروع کرد به صحبت کردن درمورد زندگی خودش واسترس هایی که داشته. میگفت:23سالگی ازدواج کردم ودانشجو بودم درسته خیلی بچه نبودم اما منم اصلا سیاست نداشتم وساده بودم الان بعد از گذشت سال ها تازه تازه میفهمم چطور باید زندگی کنم هر وقت از حرفی ناراحت شدی به طرفت بگو که ناراحت شدی .. باید اون شخص متوجه بشه که ناراحت شدی منم گفتم: بله من دقیقا طوری رفتار میکنم که انگار هیچی بهم برنمیخوره.. اونم برام جلسه ی روانپزشکی گذاشته بود بیچاره مریضها بیرون منتظر نشسته بودن ماهم داشتیم در مورد چطور زندگی کردن باهم صحبت میکردیم در مورد حرکات امیر ازم سوال کرد منم گفتم خیلی آرومه..حرکاتش زیاد نیست دکترهم برام سونوگرافی نوشت بااین بارشد5دفعه.. 2ساعت دیگه میرم نتیجه ی سونوگرافی رو نشون دکتر میدم علاوه براین دوباره فشارمو چک میکنه خلاصه دیروز همه به طور گله ای رفتیم سونوگرافی نی نی چون پاهاشو جمع کرده بود نذاشت تا به جنسیتش پی ببریم.. البته دوبار تاحالا گفتن پسره اما این بار هرکار کردیم خودشو نشون نداد که نداد! گفت: کور خوندین!اصلا چه معنی میده این کارهااااااااا ..والاه. نتیجه ی سونوگرافی به این شرح بود: رحم دارای یک جنین زنده باضربانات قلبی منظم وحرکات نرمال جنینی هست پرزنتاسیون جنین بریچ است سن جنین براساس FL=60 و BPD=80 و حدود 32 هفته حاملگی می باشد وزن 1700 گرم بعد از خداحافظی با مامی شوشو برگشتیم خونه.. هنوز تازه رسیده بودیم و لباسامونو عوض نکرده بودیم که تلفن زنگ زد: مامی شوشو بود.. با مامانم حرفید وخیلی ابراز نگرانی کرد که واااااااااای بچه خیلی کوچیک مونده!چرا این قدر کوچیک مونده؟ چرا زهرا هیچی نمیخوره؟؟ شما مگه دکتری این قدر نگرانی؟؟ هنوز که دکتر چیزی نگفته!! این مامانم هم بعضی وقتها خوب جواب میده ها ..اما من همچنان ترسو هستم! آخه مامانم الان بیچاره بخاطر اسکن اردیبهشت ماه خوردن هورمون ها و دواهاشو قطع کرده وخیلی زود خسته میشه واعصابش نمیکشه .. خیلی سخته بااین شرایط سپری کردن حالا بدترهم میشه!! چون تا4هفته این وضع ادامه داره.. بعد هم مامانم به ایمان توضیح داد که مامان این جوری میگه اما جای هیچ نگرانی وجود نداره..و بی خودی نگران نباشید منم رفتم وکلی مطلب از اینترنت در آوردم و حاصل یافته های من اینا بود: وضعيت جنين درهفته ی 32: شايد برايتان عجيب باشد اما قد جنين حالا در حدود 38 سانتيمتر و وزنش 1700 گرم ميباشد. اضافه وزن سريعي كه در چند ماه گذشته پيدا كردهايد مربوط به ذخيره چربي و ماهيچههاست. صبح مامی شوشو دوباره زنگیده وخیلی اظهار نگرانی میکرد منم براش توضیح دادم که کاملا وزنش طبیعیه..اما خب دیگه.... پی نوشت: برادر همسری که از خودش کوچیک تره میگه چقدر برای برادرم متاسفم که به من زنگ نمیزنه تا حال منو بپرسه!!!!!!!!! خب اون که وضع برادر بیچارشو خوب میدونه خیلی دلتنگ برادرشه زنگ بزنه حالشو بپرسه خب!!! عجب هااااااا..چه انتظارهایی دارن؟؟ سوال نوشت: همسری شما هفته ای چند بار مامانشو زیارت میکنه؟؟ شما میرین یا اون میاد؟؟ اصلا فرقی هم میکنه مگه؟؟ چند ساعت؟؟ میخوام بدونم آیا واقعا ما کم میذاریم براشون یا توقعات اونا زیاده؟؟ درآخرنوشت: دوستان من از این به بعد کمترمیام اینترنت.. دوست ندارم وبلاگمو تعطیل کنم برای همین گه گاه خواهم نوشت اما فکر نمیکنم دیگه از این به بعد وقتی برام باقی بمونه فقط اینکه بدونین همتون رو خیلی دوس دارم وبه وجودتون افتخار میکنم ![]() [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 13:53 ] [ متولد 70 ]
سلام ای دل نورانی خورشید، ای نگاه آبی آسمان، ای شکوه آفرینش! سلام ای وسیع جاری، ای پهنه نور باران، ای طراوت بی کران... سلام دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه وروزگار به کامتون. دوست گل ودیرینم (شادی) که طبع شعری زیبایی داره متن قشنگی رو توی این حال وهوای بهاری نوشته بود که تصمیم گرفتیم برای شما دوستای مهربونم هم بذاریم تا شما هم بخونید امیدوارم لذت ببرید خداوندا..آرامشی عطا فرما که بارانی بر شراره های وجودی ام باشد و عقلی که روشنی بخش راهم باشد و راهی که در نهایت به چشمه ی ذات پر نورت منتهی شود.. دلی در نهادم بنهان که گنجایش هستی را داشته باشد و روحی که فقط در جستجوی تو باشد.. و درنهایت احساسی پاک که بتوانم هر آن که را نشانی از تو دارد دوست بدارم... آمین دوستان عزیزم پیشاپیش سال جدید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم سالی پر از خوشی وشادی وخوش بختی باشه براتون سال برآورده شدن آرزوهاتون سالی پر از خاطره های شیرین از خدا میخوام که همیشه درکنار خونواده های عزیزتون شاد وسلامت وتندرست باشید و غم وغصه ای توی زندگیهاتون وجود نداشته باشه این پست احتمالا آخرین پست از سال 90 باشه. سال 91 هم که دیگه کمتر وقت خواهم داشت برای وبلاگ نویسی و دردل باشما مهربونا که همیشه همراهم بودین منو هم وقت تحویل سال یه دعای کوچولو بکنید.. مرسی از دلهای مهربونتون خدای بزرگ همیشه یار ویاورتون [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 17:53 ] [ متولد 70 ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||